تبليغاتX
شعر جنوب دریاچه

  

کارمان

بیهوده نیست که خود خوری است

ما از همین زمین

از همین خاک خودخوراکیم

وتن

وطنی است روان

آشیل هم که باشی

از پای در می آیی

و عین یک خار

پرتاب میشوی

از کمانِ ناخنکِ یک اشاره

وشصتت

تازه خبردار میشود

که کار از کار

و عشق یعنی

   توهمی است غُربت.

                  و.دوستی (ایلقار) 

2     شعر جنوب دریاچه